همش استرس داشتیم که برای شهریور چه کار کنیم. از فکر تقلب گرفته تا نذر و نیاز و از این حرفها برای قبولی و در همه این گزینهها درس خواندن هیچ جایی نداشت. من معتقد بودم اگر میخواستم یاد بگیرم کارم به اینجا نمیکشید.
هر روز به یک امری متوسل میشدم که فکری برای تجدیدیهای ریزودرشت خود بکنم. فکر نمیکردم یک روزی خودم به جایی برسم که بخواهم به دیگران نمره بدهم و حالا چقدر برایم ساده است نمره دادن. چون میدانم بچهها هیچ تقصیری ندارند و هرکدامشان در یک زمینهای استعداد دارند. مثلا خود من در ریاضی کلا شوت بودم و الان وقتی میبینم یک دانش آموز میگوید:
- آقا من عاشق ریاضی هستم.
ساعتها با خودم فکر میکنم چطور میشود یک بچه عاشق ریاضی شود؟
آن سال هم بعد از کلی فکر در مورد اینکه چه کار کنم که بتوانم امتحانات را با موفقیت پشت سر بگذارم گذشت و، چون به نتیجه نرسیدم به سفارش دوستی نذر کردم اگر قبول شوم از طرقبه پیاده به زیارت امام رضا (ع) بروم.
خدایی وقتی من نذر کردم اصلا رسم نبود کسی از طرقبه پیاده به زیارت امام رضا (ع) برود.
من حالا میدانم که صدها سال است بسیاری از علما و آدمهای خاص پیاده به زیارت ائمه (ع) میروند ولی این ماجرای پیاده روی اربعین و شب شهادت امام هشتم (ع) معمول نبود. حالا یک عدهای ممکن است بگویند معمول بوده و تو خبر نداشتهای. آقا شما راست میگویید و من حواسم به این امور نبوده است.
در ادامه حتما بخوانید چهل و هشتم و کودکی های ما
فرق من با بقیه مردم که شب شهادت راه میافتند برای زیارت این بود که من توی یک روز گرم شهریوری پیاده به سمت حرم حرکت کردم. آن زمان بولوار وکیل آباد شکل امروزی اش نبود. اصل جاده همین مسیر قطار شهری بود. دو طرف جاده درخت توت بود و دورتادور بیشتر بیابان و من هر چه میرفتم به فلکه پارک نمیرسیدم. بعد از وکیل آباد نوبت ملک آباد بود. با آن درختهای سر به فلک کشیده اش و آن تونل سبز و رؤیایی اش.
غیر از تاول و عرق جوش و خستگی، گرسنه هم شده بودم.
اصلا به فکر توشه راهم نبودم. وقتی غروب از حرم خودم را به میدان شهدا رساندم دیگر نای راه رفتن نداشتم، دیگر تصمیم گرفتم هرگز از این جور نذرها نکنم، چون احساس کردم خیلی دل امام رضا (ع) به حالم سوخت.









